روزهای روشن

این را از ترجمه ی لبخند کودکانشان فهمیدم

کودکان تاجیکی

   

چند روزی میزبان استاد مشاورم پروفسور دلشاد رحیموف “dilshad rahimov” بودیم. تخصص استاد ادبیات فولکلور است و بسیار علاقمند به فرهنگ عامه و ادب مازندران. گویا از دکتر سیف الدین نظرزاده راجع به موزه ی مردم شناسی کندلوس کجور شنیده بود و می خواست بازدیدی از کجور داشته باشد اگرچه تاجیکستان کشوری سرسبزاست اما با دیدن کجور چنان محو تماشای طبیعت شد و از هر گذر عکس گرفت که من بیش از پیش به کجور و کجوری بودنم بالیدم.

وقتی وارد موزه شد تا مدتی مبهوت بود و علاقمند به تماشا. به شکلی که من هم انگار بار اولم بود رفته ام آن جا در حالی که حداقل سالی یکی دو بار سری به موزه می زنم.

با دیدن گهواره نشاطی افزون سراغش آمد و ناگهان شروع به تکان دادنش کرد گویی کودکی خودش را در گهواره می دید وقتی به سان نوزادی اشک در چشمانش حلقه بست و زمزمه های فارسی گونه از لالایی های مادرانه کرد.

این پیوند نا گسستنی بین فرهنگ طبری و تاجیکی را از آن سمت هم دیده ام. وقتی چند ماه پیش به تاجیکستان رفتم و به پیشنهاد استاد رحیموف این بار با دکتر طغایی مراد و گروهی از دانشجویان به ناحیه ی یغناب که دست کمی از کجور ما نداشت رفتیم بر شگفتی ام اضافه شد وقتی دیدم روستایی عین روستای نیچکوه کجور با همان منظره، همان واش کپا، همان فرم پوشش روستائیان، همان چشمان روشن و موهای بور و هویجی و همان صفا و صداقت نیچکوهیان. انگار کجور خودمان بود.

جمعی واش ریسه می کردند، گروهی درو می کردند، بخاری هیزمی روشن بود و روی آن کتری پرآب دیگ مسی پر از شیر و افتویی کنار آتش نمودی بیرون افتاده از فرهنگ مازندران قدیم.

آهی از ته دل کشیدم و گفتم: این جا مطمئناً ایران است اما چرا وقت ورود پاسپورت هایمان را چک کردند؟ در ذهنم ادامه دادم : هر چند ساز و کار اجتماعی سیاسی روسیه و پیش از آن اتحاد جماهیر شوروی بر احوال شهری و مرزیشان سایه گسترانده باشد و شیر پیر استعمار بیرونشان را رنگ کرده باشد و خطشان را به سیریلیک در آورده باشد اما بی شک قلبشان پارسیست. این را از ترجمه ی لبخند کودکانشان فهمیدم .

 


با نام نیما

فرصتی دست داد تا به دعوت اداره ی کل فرهنگ و ارشاد مازندران در همایش نیما شناسی شرکت کنم. از آن جهت مهم بود که بعد از مدت ها و فترت ها اتفاقی این چنین قابل ذکر در دایره ی فرهنگ و هنر استان پیش آمد کرد. البته عده ای هم که باید باشند، ناگزیر نبودند. از آن جمله اند جلیل قیصری، ابراهیم نجار و ایرج سام دلیری که هر کدام جستار های متمادی پیرامون نیما داشته اند و اصطلاحاً استخوانی خرد کرده اند اما باز هم در نوع خود ارزشمند و قابل تقدیر بود.

خسته نباشید و خدا قوت می گویم به همکاران سابقم که از اداره کل آمده بودند و اهم برگزاری همایش هم – با اینکه در نور برگزار می شد – بر دوش آن ها بود. جناب عشریه در راس امور فرهنگی و بعد هم فرماندار محترم شهرستان نور که حرکتی متفاوت را سازماندهی کرد و دیوان نیمای بزرگ را در سطحی گسترده بین حاضرین پخش کرد تا تحفه ای باشد به یادماندنی و کاربردی در جهت ارزش نهادن به میراثی معنوی.

دیداری تازه شد با اهالی هنر که هر چه در بینشان باشم کهنگی ندارد و :

در خیال روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از بادست

و به ره نی زن که دایم می نوازد نی، درین دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش ...

 

 


باور های عامیانه ...

چکیده ای از مقاله ام پیرامون باورهای عامیانه است :


باور های عامیانه تجربه های حکیمانه ی یک قوم است که پس از آمیختن با ذوق هنری و احساس شاعرانه ، هنر مندانه بیان می شود و در ادوار مختلف زندگی آن قوم و ملیت دهان به دهان می گردد و ماندگار و جاوید می شود.
باورهای عامیانه می تواند یک افسانه باشد ، یک قصه ، داستان ، متل ، مثل ، یا حتی یک تک بیت زیبا که یاد آور یک مفهومی یکسان در ذهن افراد جامعه باشد.
باور های عامیانه عتاوه بر این که در میان توده ی مردم جایگاهی تثبیت شده دارد بلکه بسیاری از فرهیختگان و برگزیدگان ادب و هنر از این باور ها در آثار خویش بهره جسته اند. « بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر »
[1]
در شرح احوال فرهاد می گوید : دیوانه اگر به ماه نگاه کند دیوانه تر خواهد شد !
و یا در باورهای مازندرانی خواندن خروس موجب آمدن میهمان و سکونت جغد بر خانه ای موجب ویرانی آن خواهد بود ، خواندن قورباغه خبر از بارش باران می دهد و تنها گذاشتن زائو او را جن زده خواهد کرد !
بسیاری از عادت های خلاف ادب موجب فقر و نداری و بیماری و مرگ و میر می شود و بسیاری از صفت های نیکو و پسندیده موجب پیروزی و بهروزی مردم آن جامعه خواهند بود.

ادامه مطلب

نمی دانم چرا

قلب من امشب عزادار است نمی دانم چرا
دیده ام خونین و پربار است نمی دانم چرا

نیمه شب بگذشت و قلبم بی هدف اندر تپش
گیج و منگ و خفته بیدار است نمی دانم چرا

بهر درمان غمش اندر دیار بی کسی
خود طبیب و لیک بیمار است نمی دانم چرا

در سکوت محض و در آرامشی بی انتها
مأمن آشفته بازار است نمی دانم چرا

در دیار حب و عشق و عالم مهر و وفا
بغض را از دل خریدار است نمی دانم چرا

این دل خونین مشکی پوش دانم تا ابد
نوحه خوانی را سزاوار است نمی دانم چرا


تندیس عشق و عاطفه

می رفت و ذهن عاطفه مدهوش او بود
آواز سبز قاصدک در گوش او بود

می رفت و در ظلمت سرای بی کسی ها
صد کهکشان آیینه بر دوش او بود

می رفت و دلها فرش پرواز بلندش
گل واژه های عشق مشکی پوش او بود

می رفت و غوغای سکوتش عالمی بود
یک هاله از مهتاب هم روپوش او بود

می رفت و کوچ خنده از گلزار احساس
چون سایه ی تردید در آغوش او بود

تندیس عشق و عاطفه رویا ی شیرین
آخر ندانستم چرا مدهوش او بود ...